silent hell

_ مامان کجاست ؟
سکوت فضای تاریکی که به وسیله چند شمع روشن میشد ، با صدای نازک دختر بچه درآمیخت.
به در چوبی پوسیده شده تکیه داده بود و در حالی که عروسک کوچکش را توی آغوش گرفته بود به مرد نگاه میکرد.
صندلی چوبی با هر حرکت کوچک روی پارکت های خرابه ی زمین صدا در میکرد ، در حالی که مرد با چهره ای بی روح به تاریکی و مه آلودی بیرون از پنجره خیره بود.
صدای دختر حتی برای لحظه ای از چهره ی بی احساس و بی روح او چیزی نکاست فقط ، فقط لب های خشکش را وادار به تکون دادن کرد
_ او مرده
دختر کوچک ، با شنیدن این حقیقت که گویا قبلا هم راجبش شنیده بود ، سرش را پایین انداخت.
بدون بغض ، بدون حتی ابراز کوچیک ترین ناراحتی فقط این حقیقت را قبول کرد
_ بخاطر اینکه مریض بود ؟
دوباره پرسید ..با صدای آرام و دخترونه اش که محتاج محبت بود اما چهره ای که دست کمی از چهره‌ی پدرش که کنار پنجره نشسته بود ، نداشت
مرد حتی برای لحظه ای نگاهش رو از جهنم خاموش بیرون پنجره نگرفت ، ابر و تاریکی و مه
حتی ماه هم آسمان دلگیر شب رو ترک کرده بود و این حقیقت در چهره ی هر دو اونا ، به شکل رقت باری دیده میشد
_ نه..
صدای خش داری که از ته گلوی خشک او بیرون آمد.
دختر بچه هیچی نگفت اما او ادامه داد
_ من کشتمش
همان صدای خش دار و خشکی که انتظار می‌رفت ، کلمات رو تکرار کرد.
دختر بچه ، هیچی نگفت ، چهره اش تغییر نکرد فقط با چشمانی که انگار توانایی نشون دادن احساس خاصی از این حقایق رو نداشتن ، به پدرش..قاتل مادر خودش خیره شد.
چند لحظه گذشت خیلی زود، قطره های باران از دل ابر های سیاه شب شروع به باریدن کرد ، ضربات دردناکی که به پنجره ی شکسته میزد و سوسوی سرمای وحشتناکی که به صورت مرد میخورد.
از روی صندلی چوبی بلند شد ، به دختر کوچکش که هنوز با سر پایین و عروسک چشم دکمه ای کوچکش کنار در ایستاده بود ، خیره شد
_ من باید برم
آرام گفت.
دختر کوچک سرش رو بالا آورد
_ کجا ؟
مرد چشمانش را برای لحظه ای دیگر به بیرون دوخت و بعد دوباره چشمانش به چشم های قهوه ای رنگ دختر کوچک خیره شد
_ تا مادرت رو پیدا کنم
دختر بچه ، چشم های بی روح خود که ترکیبی از چیزی فراتر از غم که با بی احساسی مخلوط شده بود ، به عروسکش داد.
عروسکی که حالا بعد از سال ها پاره و سیاه و کثیف شده بود ، عروسکی که با دستان ظریف مادرش دوخته شده بود
_ ولی تو گفتی اون مرده
نگاه مرد ، بعد از مدت ها رنگ دیگه ای گرفت ، رنگی از حقیقت محض ، حقیقتی که خودش برملا کرد
_ اه...درسته
چند قدم عقب رفت و روی صندلی چوبی نشست ، چشمان بی احساسش رو به باران دوخت.
او حالا ، کاملا تبدیل به چیزی شده بود که همیشه ازش میترسید ، عشقش ، مادر بچه اش را از دست داده بود..و او حالا کاملا به یک دیوانه تبدیل شده بود
دیدگاه ها (۲۷)

i am dead

او پیشانیم را بوسید و مرا در آغوش کشید....احساسی را تجربه کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط